تبليغاتX
حرف دل
حرف دل
كسی چه میداند؛ شاید این جهان، جهنّم سیّاره ای دیگر باشد پنجشنبه هشتم فروردین 1387 20:58
 
خیلی کوچک بودم . اما هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطردارم . قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات ؟ لطفآ ... بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود و انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم الو اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .بفرماييد .
گفتم : انگشتم درد گرفته اشکهایک سرازیر شد . اما حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ،
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : يخ در خانه داري ؟
گفتم بله
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .
آن روز گذشت . فردا دوباره به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات بفرماييد ؟
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .
از آن پس برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد.
نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه ششم فروردین 1387 20:34
سلام دوستان

میدونم .......مدتیه نیومدم و چیزی ننوشتم ...گرفتاریهای زندگیه و دل و دماغی که چیزی ازش نمونده

 

امروز منشی شرکتم برام یه اف گذاشت که کلی باعث خنده ام شد  سر حال اومدم که برای شما بزارم بخونید .

سلام ميدونم سرتون شلوغه و گرفتارين  برای همین بهتر ديدم براتون بنويسم  چون حضوري نه من حوصله شما رو دارم نه شما وقت براي من .....

ميدونم گرفتارين ميدونم کار دارين ... ميدونم خيلي سرتون شلوغه ...... اما احمدي نژاد  هم رئيس جمهوره  هم استاد دانشگاه و هم رئيس و ....... چطور به همه کارهاش ميرسه  موندم ولي شما.........

 بله  همه منشی دارن ما هم منشی داریم  از ما که گذشت ولی هر وقت منشی دار شدین بهش زیاد رو ندین


راستی  سال نو مبارک  سال ۸۶ برای من سال خوب و پر باری بود  حدا رو شکر  انشا الله  برای شما هم اینطور بوده باشه

و باز هم شکر که از دست این سال اتحاد ملی و همبستگی اسلامی  حلاص شدیم  اینو که میشنیدم انگار دارن بهم فحش میدن

اخییییییییییش .دلت میاد سال تو اوری و شکوفایی

نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

از سایت علی وارم چهارشنبه دهم بهمن 1386 22:43
داستانک81

این یک داستان  است که در ژاپن اتفاق افتاده (به نقل از يکي از بچه ها به اسم مصطفي)
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم ؟!!!؟
اگر سعی کنیم ...

  داستانک80

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم   !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

  داستانک79

تمام هفته را مشغول دعا کردن براي اومدن بارون کرديم اما غافل بوديم که خدا با کودکي هست که چکمه هاي اون سوراخ شده

  داستانک78

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم

  داستانک77

گويند اسكندر قبل از مرگ وصيّت كرد هنگام دفن كردن من دست راست مرا بيرون ازخاك بگذاريد، پرسيدند چرا، گفت مي خواهم تمام دنيا بدانندكه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالي از دنيا رفت.

  داستانک75

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
 

  داستانک74

یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

  داستانک73

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

  داستانک72

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر هم شعري به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت.


خدا گفت: ديگر تمام شد! ديگر زندگي براي هر دو تان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!

  داستانک71

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد....


نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

رمضان امد دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 21:51

 

شَهرُ رَمضان الَّذی اُنزِلَ فیهِ القُرآن

درود دوستان

ببخشید که دیر به دیر میام . چیزی نیست داریم همراه این قافله دنیوی دنبال دنیا میدویم.

و اما .........رمضان امد ماهی که به ماه خداوند ...ماه ضیافت الهی ....ماه بخشش و غفران الهی و....معروفه.

میگم خودمونیم ، هر کی بره مهمونی خدا تا دیر وقت گشنه میمونه ؟*1

دوستان نظر شما در مورد این ماه و اداب خاص اون چیه ؟

مفیده ؟ گرسنگی ازار دهنده است و مضر ؟ بده ؟ خوبه ؟ شما روزه میگیرین ؟ جانم؟ به من چه !

غیر از جنبه مذهبی ایا فایده دیگه ای هم داره ؟

استادی داشتیم که در جوابم گفت تو این ماه دانشجو ها رو کسل و کم انرژی میبینم.

من خودم ؟ از بچگی میگرفتم. حالی میداد که نگو شب با پدر مادر بیدار شدن و سحری خوردن بیتابی از تشنگی ... ضعف گرسنگی.... بیحالی و سرگیجه .....احساس بزرگی و مهم بودن .اعلام  اینکه روزه هستم  توی مدرسه بین بچه ها . میگن ما ایرانی ها در فقر و سختی زندگی میکنیم ولی الحمدلله گمون نکنم کسی سر گرسنه زمین بزاره .پس بد نیست حال گرسنگی و گرسنگان رو کمی درک کردن . هر چند ما به این اسونی نمیتونیم حال اونها رو درک کنیم چون ما با تعقیب عقربه های ساعت منتظر اذان هستیم تا به انواع خوردنیها و نوشیدنیهای موجود حمله کنیم ولی گرسنه واقعی چنین امیدی نداره ، پس این حال رو به سادگی نمیشه درک کرد.

در پایان امیدوارم همه امون با دست پر از میهمانی خدا بیرون بریم *2.

ما رو هم در دعاهاتون یه گوشه جا بدین .بدرود

 

 

 

پا نویس

*1  ما با خدا شوخی داریم شما رو سنه نه ؟

*2  تا میتونین از خونه میزبان چیز میز کش برین

نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

اعلامیه جهانی حقوق بشر جمعه دوم شهریور 1386 18:19
 




مقدمه
از آنجا که شناسایی حیثیت ذاتی کلیه اعضای خانواده بشری و حقوق یکسان و انتقال نا پذیر آنان اساس آزادی ، عدالت و صلح را در جهان تشکیل می دهد.از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد واز ترس و فقر فارغ باشد به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساسا حقوق انسانی را باید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشر به عنوان آخرین علاج به قیام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد. از آنجا که لازم است توسعه روابط دوستانه بین الملل را مورد تشویق قرار داد ،
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند .

ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد . گواه این کشور مستقل ، تحت قیمومیت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکل محدودی شده باشد.

ماده 3
هر کس حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد .

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

ماده 7
همه در برابر قانون ، مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند.همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه حاضر باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید به طور تساوی از حمایت قانون بهره مند شوند.

ماده 8
در برابری اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق به وسیله قانون اساسی یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد ، هر کس حق رجوع به محاکم ملی صالحه دارد .

ماده 9
احدی نمی تواند خود سرانه توقیف ، حبس یا تبعید بشود.

ماده 10
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوایش به وسیله دادگاه مساوی و بی طرفی ، منصفانه و علنا رسیدگی بشود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات او یا هر اتهام جزایی که به او توجه پیدا کرده باشند، اتخاذ تصمیم بنماید.

ماده 11
1- هر کس به بزه کاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتی که در جریان یک دعوای عمومی که در آن کلیه تضمین های لازم برای دفاع از تامین شده باشد ، تقصیر او قانونا محرز گردد.2- هیچ کس برای انجام یا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب ، آن عمل به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی شده است محکوم نخواهد شد . به همین طریق هیچ مجازاتی شدیدتر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.

ماده 12
احدی در زندگی خصوصی ، امور خانوادگی ، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد . هر کس حق دارد که در مقابل این گونه مداخلات و حملات ، مورد حمایت قانون قرار گیرد.

ماده 13
1- هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نماید.2- هر کس حق دارد هر کشوری و از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خود باز گردد.

ماده 14
1- هر کس حق دارد در برابر تعقیب ، شکنجه و آزار ، پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند.2- در موردی که تعقیب واقعا مبتنی به جرم عمومی و غیر سیاسی و رفتارهایی مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد ، نمی توان از این حق استفاده نمود.

ماده 15
1- هر کس حق دارد ، که دارای تابعیت باشد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از تابعیت خود یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.

ماده 16
1- هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هیچ محدودیت از نظر نژاد ، ملیت ، تابعیت یا مذهب با هم دیگر زناشویی و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در کلیه امور مربوط به ازدواج دارای حقوق مساوی می باشند.2- ازدواج باید با رضایت کامل و آزادانه زن ومرد واقع شود.3- خانواده رکن طبیعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمایت جامعه و دولت بهره مند شود.

ماده 17
1- هر شخص ، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد.2- احدی را تمی توان خود سرانه از حق مالکیت محروم نمود.

ماده 18
هر کس حق دارد که از آزادی فکر ، وجدان و مذهب بهره مند شود .این حق متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است . هرکس می تواند از این حقوق یا مجتمعاً به طور خصوصی یا به طور عمومی بر خوردار باشد.

ماده 19
هر کس حق آزادی عقیده وبیان دارد و حق مزبورشامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن ، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحضات مرزی، آزاد باشد.

ماده 20
1- هرکس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت های مسالمت آ میز تشکیل دهد.2- هیچ کس را تمی توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد.

ماده 21
1- هر کس حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود ، خواه مستقیما و خواه با وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشد شرکت جوید.2- هر کس حق دارد با تساوی شرایط ، به مشاغل عمومی کشور خود نایل آید.3- اساس و منشا قدرت حکومت ، اراده مردم است . این اراده باید به وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به طور ادواری ، صورت پذیرد .انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای تامین نماید.

ماده 22
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به وسیله مساعی ملی و همکاری بین المللی ، حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصیت اوست با رعایت تشکیلات و منابع هر کشور به دست آورد.

ماده 23
1- هر کس حق دارد کار کند. کار خود را آزادانه انتخاب نماید ، شرایط منصفانه و رضایتبخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بیکاری مورد حمایت قرار گیرد.2- همه حق دارند که بدون هیچ تبعیضی در مقابل کار مساوی ، اجرت مساوی دریافت دارند.3- هر کس که کار میکند به مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می شود که زندگی او و خانواده اش را موافق شئون انسانی تامین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسایل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید.4- هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و در اتحادیه ها نیز شرکت کند.

ماده 24
هر کس حق استراحت و فراغت و تفریح دارد و به خصوص به محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی های ادواری ، با اخذ حقوق ذیحق می باشد.

ماده 25
1- هرکس حق دارد که سطح زندگی او ، سلامتی و رفاه خود و خانواده اش را از حیث خوراک ومسکن ومراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تامین کند و همچنین حق دارد که در مواقع بیکاری ، بیماری ، نقص اعضا ، بیوگی ، پیری یا در تمام موارد دیگری که به علل خارج از اراده انسان ، وسایل امرار معاش از بین رفته باشد از شرایط آبرومندانه زندگی برخوردار شود.2- مادران وکودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی بهره مند شوند . کودکان چه براثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنیا آمده باشند ، حق دارند که همه از یک نوع حمایت اجتماعی برخوردار شوند.

ماده 26
1- هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعلیمات ابتدایی و اساسی است باید مجانی باشد . آموزش ابتدایی اجباری است . آموزش حرفه ای باید عمومیت پیدا کند و آموزش عالی باید با شرایط تساوی کامل ، به روی همه باز باشد تا همه ، بنا به استعداد خود بتواند از آن بهره مند گردند.2- آموزش و پرورش باید به طوری هدایت شود که شخصیت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادی های بشری را تقویت کند . آموزش و پرورش باید حسن تفاهم ، گذشت و احترام عقاید مخالف و دوستی بین تمام ملل و جمعیت های نژادی یا مذهبی و همچنین توسعه فعالیت های ملل متحد را در راه حفظ صلح ، تسهیل نماید.3- پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به دیگران اولویت دارند.

ماده 27
1- هر کس حق دارد در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند ، از فنون و هنرها متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فوائد آن سهیم باشد.2- هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثارعلمی ، فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود.

ماده 28
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماع و بین المللی ، حقوق و آزادی هایی راکه در این اعلامیه ذکر گردیده ، تامین کند و آنها را به مورد عمل بگذارد.

ماده 29
1- هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد.2- هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی های خود ، فقط تابع محدودیت هایی است که به وسیله قانون ، منحصرا به منظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادی های دیگران و برای مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی ، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است.3- این حقوق و آزادی ها ، در هیچ موردی نمی تواند بر خلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد.

ماده 30
هیچ یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در اعلامیه را ازبین ببرد ویا در آن راه فعالیتی بنماید


نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه نهم مرداد 1386 21:47

در همه جاي دنيا پليس به کارش افتخار مي کند، در ايران کسي که توسط پليس دستگير شده به کارش افتخار مي کند...... در همه جاي دنيا وقتي پليس با شما مواجه مي شود، اول کارت شناسايي اش را نشان مي دهد، بعد کارت شناسايي شما را مي بيند، بعد خلاف شما را مي گويد، بعد احتمالا شما را بازداشت مي کند. در ايران پليس اول شما را کتک مي زند یا توهین و تحقیر میکند، بعد بازداشت مي کند، بعد شما کارت شناسايي تان را نشان مي دهيد و معلوم مي شود آشنا هستيد، بعد خودش را معرفي و شما را آزاد مي کند !!!!

 

 

سلام دوستان

 

چند روز پیش چند نفر مامور محترم و با شخصیت انتظامی به محل کسب ما ( کافی نت ) هجوم اوردن.طبق معمول تو اتاقها گشتن تا شاید بخت یاری کنه و دختر پسری رو تو یک اتاق واحد ببینن یا لقمه دندانگیر مشابهی ........ولی متاسفانه نشد چون اینقدر از این بلاها سرمون اومده    که دیگه خودمون یه پا مامور شدیم .زن و شوهر رو از هم جدا میکنیم..خواهر و برادر رو جدا میکنیم .یک روزی پدر و دختری اومده بودن ایمیل چک کنن که از ورودشون جلوگیری کردیم پیر مرد چنان نگاهی به من کرد که ...حالم از خودم بهم  خورد ولی خب از سوال و جواب پس دادن به مامورین وظیفه شناس و اهل منطق  بهتر بود......

خلاصه بعدش مامورین عزیز اومدن سراغ کامپیوتر سرور تا شاید عکسی ، صورقبیحه ای ،شعر غفلت انگیزی چیزی توش پیدا بشه ولی اینم نشد!! (دیگه شورشو در اوردیم کافی نت هم اینقدر مزخرف)  ولی خب ادم باید ابتکار داشته باشه و پلیس ما سرشار از ابتکاره :

 منشی جدید ما (قبلی یه خانوم بود) یه پسر 19 ساله است که روز دوم کاریشو میگذروند زمان ورود مامورین خانمی کنار ایشون نشسته بود از اشنایان که کاری با ایشون داشت !!!!!! میدونید این یعنی چی ؟؟؟ نمیدونید ؟؟؟؟

پس وای بر شما کفار و و المشرکین

 

این یعنی     رابطه   نامشروووووووووووووع

 

خاک بر سر مسلمانی ما که در روز روشن در جلوی چشم بیش از 10 نفر، دختر و پسری رابطه نامشروع بر قرار میکنند و نه تنها ما ، که خودشان هم نمیدانند

دردسرتون ندم دوستان

سرهنگ گرامی منشی هوس باز ما  و اون خانوم ......  رو با ناسزا و تحقیر کشان کشان بردند پاسگاه.

و منو احضار کردند. اون دو نفر فاسق به دادگاه معرفی شدن تا سزای عمل کثیفشونو ببینن

و من هم به جرم سو مدیریت واحمال چندین ورق کاغذ برام سیاه شد تا به پرونده ننگین اعمالم اضافه بشه و در سر پل صراط..........

 

 

وقتی پا به اتاق سرهنگ و همکارانش گذاشتم و از چند و چون مشکل پرسیدم منشی من گفت : اخه مگه چی شده مگه ما چیکار کردیم؟ این خانوم دوست خانوادگی ماست از طرف پدرشون  اومده بود برای امشب مارو دعوت کنه ..........گوه بخور!!! . بیشعور کثافت ...تو گوه خوردی .....محل کسب مگه جای لاس زدنه ........این در فشانی ها رو یه لباس شخصی که کنار سرهنگ نشسته بود با صدای بلند فرمودند.

بعدش به من تفهیم اتهام کردند :

اقای فلانی مدتیه که گزارشهایی به ما میرسه مبنی بر اینکه این اقا با خانمها در محل کسب شما ارتباط بر قرار میکنه و محیطی الوده و ناامن به وجود اورده .....

در مراجعه ای که کردیم دیدم این خانوم کنار این اقا نشسته و با دیدن ما هم از جاش بلند نشد !!

 

-ولی جناب سرهنگ این فرمایش شما چطور ممکنه ؟ چون این اقا روز دومیه که اومده سر کار و همکار قبلی ما یه خانوم بودن!

-یعنی چه پس ما دروغ میگیم ؟ پس این گزارشات چیه ؟ مگه من با شما انزلی چی ها خصومت دارم ؟ برو بپرس ببین هیچ انزلی چی رو تا حالا اذیت کردم من با هیچ انزلی چی مشکل ندارم ..........

 ( ایشون از هموطنان مازندرانی ما هستند البته تا حالا به ما نگفتن هموطن . فقط میگن انزلی چی)

باز هم من سعی کردم توضیح بدم و از خودمون دفاع کنم  ولی نتیجه .....

- انگار شما زیادی غد هستی برو پیش فلانی از شما یه صورتجلسه بگیره تا بعد ........

این هم سزای پر رو بازی !!!

 

جمع بندی :

البته منو ببخشید من با این چندر غاز سواد و معلومات خودم فقط تا حدی میتونم این مسایل رو تجزیه و تحلیل کنم و ممکنه درست نباشه خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم

 

1. فکر میکنم که متاسفانه پلیس ما بسیار راحت طلبه .به جای برخورد با ناهنجاریهای واقعی جامعه که کار اسونی هم نیست میره به سراغ شکارهای اسون و در خیلی از موارد هم چاره ای نداره جز اینکه کلی شاخ و بال اضافه و انگ به مردم بچسبونه تا پرونده ای قاضی پسند برای ارائه به دادگاه تهیه بشه.

 

2. فکر میکنم به جای  یا علی یا علی   گفتن باید بگیم یا  پلیس یا پلیس

چرا ؟

در زمان حکومت امام علی سه مرد ، زن و مردی رو به حضور امام اوردن و شهادت دادن که این زن و مرد رو در حال زنا مشاهده کردیم . امام فرمود برای چنین اتهامی چهار شاهد لازمه شاهد چهارم شما کجاست ؟

گفتند در راه است و به زودی میرسد

امام فرمود به خطر انداختن ابروی مسلمان بدون دلیل کافی ، جایز نیست

امام دستور داد این سه مرد رو به جرم افترا و ریختن ابروی مسلمان تازیانه  بزنید !!!!!

سه نفر زن و مردی رو در حال زنا مشاهده کردن و امام این دلیل رو کافی نمیدونه

 

اما پلیس ما میگه اگر دختری درصندلی کنار پسری بنشینه این یعنی رابطه نامشروع و باید به دادگاه برن و ابروشون برای باقی عمر به باد بره و پرونده ای سوء هر چند غیر حقیقی در سابقه زندگیشون ثبت بشه!!!!

 

حالا شما بگید.     یا علی      یا      یا پلیس ؟

 

 

 

4. تخریب شخصیت جوان .

 

تو روزنامه خبری خوندم در مورد مردی که  با یه باک بنزین به در خانه زنی رفت و او رو به اتش کشید .

در دادگاه مرد عنوان کرد که به زن علاقه داشته و وقتی پی به فساد و روابط او با دیگران برده عصبانی شده و او رو به اتش کشیده.  در تحقیقات از همسایه ها همگی شهادت دادند که زن، زنی عفیفه و نجیب بوده که به تقاضاهای نادرست مرد پاسخ نمیداده و مرد هم اینطور انتقام گرفته . نویسنده به این نکته توجه کرده بود که مرد نه تنها اینطور انتقام گرفت بلکه سعی کرد چهره زن فوت شده رو هم به لجن بکشه و او رو بی ابرو و ناپاک جلوه بده .  

چرا یاد این موضوع افتادم ؟

سرهنگ محترم پلیس که منشی کوچولوی مارو دستگیر کرده بود .خطاب به من  با قیافه ای حق به جانب فرمودند  ما مدتیه چندین گزارش مختلف داشتیم که این اقا در کافی نت شما با خانمها رابطه بر قرار میکنه و محیط رو الوده کرده . ( ببخشید که تکراری بود  اخه نمیخوام نقل قول ایشون رو تغییری بدم ) بله ایشون چنین ادعایی فرمودند در حالی که  این اقا روز دوم کاری خودشون رو میگذروندند . و الحمدلله کذب بودن این ادعای سرهنگ بر من مسلم شد و الا چه بسا خودم هم به خودم شک میکردم ..

 

راستی اگه ما هم قدرت اجرایی داشتیم و میتونستیم این دروغ رو بزرگنمایی کنیم و بگیم :

 فرمانده انتظامی یه شهر اینطور به مردم افترا میبنده  ، پرونده سازی میکنه ، فقط به فکر گزارش کار به مقامات بالا و گرفتن ترفیعه و و و ..... اونوقت چی میشد ؟

ایا این درسته که هر کس قدرت داشت باید دیگری رو که قدرت نداره له کنه ؟

به شخصیت مردم توهین کنه  : فحش و ناسزایی که در حضور من بیان شد و سرهنگ سکوت کرد معنیش چی بود؟ در واقع سرهنگ بدون الوده کردن زبانش فحش داد.

ابرو و اعتبار و سابقه خوب مردم رو لکه دار کنه حتی به قیمت دروغ و تهمت زدن .

 

راستی ایا همون قدرتی نیست که من و شما به ایشون اعطا کردیم تا از ما پاسداری کنه ؟

به اقای احمدی نژاد چه کسی رای داد ؟ به نماینده شهرمون چه کسی رای داد ؟

 

راستی سرهنگ عزیز که از سوابق و جانفشانیهات در جنگ خبر داریم ، ای به قربان اون ریشت ...جنگ تموم شده برادرمن، اینها عراقی نیستن اینها فرزندان خودتن ، دادگاه نفرست ، بنشونشون کنار خودت یه شکلات 10 تومنی از روی مهر بهشون تعارف کن وببین دردشون چیه ، چی میخوان .حرفشون چیه  اصلا چیزی حالیشون هست یا نه ؟ 

شنیده ام که از افتخارات شما اینه که پسر خودتو هم بازداشت کردی !!!!

منو یاد افرادی میندازی که افتخارشون تعداد زخمهای چاقو روی بندنشونه یا افرادی که با غرور میگن: من روزی دو بسته سیگار میکشم !!!

و در پایان حرفی که مثل پتک به سرم کوبیده شد: جناب سرهنگ در بحثی که با ایشون داشتم (انصافا اجازه صحبت به من میدادند) در پایان حرفهاشون فرمودند اینجا جای این کارها نیست    

ما در دولت جمهوری اسلامی زندگی میکنیم !!!

خواهش و توصیه ای که عاجزانه از ایشون و تمامی مسئولین محترم دارم ، مسایل و مواردی رو که به تشخیص شخصی خودتون نادرسته ، لطف کنید به نظام و دولت نسبت ندید .من مطمئنم که رییس جمهور با این رفتار شما موافق نیست پس چرا کاری میکنید که چند تا جوون ناپخته و مغرور از نظام و دولت نا امید و سر خورده بشن ؟

شجاعانه بگید که روش مدیریتی من اینه . من  به این روش عمل میکنم. حد اقل  فایده اینکار اینه که در نهایت جوون میگه ایشالله به زودی این فرد عوض میشه .ارزو نمیکنه که دولت و رییس جمهور عوض بشه !!! منطقی نیست ؟

امیدوارم به زودی در شهر و در کشورمون پلیس زحمت کش ما با استفاده از نظرات کارشناسان و روانشناسان  بهترین روش و بهترین نوع برخورد و تعامل با مردم رو در پیش بگیره .

نه اینکه مردم هنگام ورود به پاسگاه فحش بشنون و در هنگام خروج فحش بدن .

در پایان بزارید اعترافی بکنم که الان از به یاد اوردنش شرمنده ام موقع خروج از پاسگاه به سرباز دم در گفتم :

 این مملکت جای زندگی نیست

 

و سرباز هم لبخندی از روی همدردی زد و حالا در حضور شما خوانندگان محترم با افتخار میگم که اشتباه کردم و از سر خشم چیزی گفتم . حالا میگم

 

 

ایران زیبای من بوسه بر خاک پاکت ، ابادت میکنیم

 

 

نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 12:3
 

داستانهای کوتاه از من و شما

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
 -ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
 زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
 - ببخشيد آقا اما
ا
ين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
 مرد جواب داد:
 -بله خانم . اما من
اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم

 

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.

 


 دروازه غيب اندكي باز مانده بود . جوانمرد كنار در ايستاده بود . پنهاني داخل را نگاه ميكرد و مي ديد كه خداوند چگونه همه را مي بخشد و چگونه از همه مي گذرد .



جوانمرد لبخند مي زد .



خدا گفت : پس ديدي كه ما همه را مي بخشيم و از همه مي گذريم ، اما نمي بخشيم و به آساني نمي گذريم از آن كه ادعاي دوستی ما را دارد .



جوانمرد باز هم لبخند زد .



جوانمرد گفت : اما ما در اين دوستي پاي مي فشاريم ، حتي اگر از گناه همه بگذري و تنها از گناه دوست نگذري .....



همهء داروندار ما در هستي ، همين است ، از اين دوستي دست بر نخواهم داشت .



و اين بار خدا بود كه لبخند مي زد ، لبخندي به فراخي غيب و به رازناكي شهود .

 

شب بود و دوان دوان و با عجله وارد اتاق شد و همه رو جمع کرد و گفت: فهميديد چي شده؟ گفتيم : نه! چي شده؟
گفت: امروز هم تمام شد

پسرک به زور وارد اتوبوس شد و جايي را براي خود انتخاب کرد و بلافاصله شروع به خواندن کتاب کرد. پيرمرد هم کنار او ايستاده بود و از خود مراقبت مي کرد تا با ضربه ساير مسافران به اين سو و آن سو پرت نشود. پسرک به پير مرد نگاهي کرد و بعد از لحظه اي کوتاه مشغول به خواندن ادامه کتاب شد.
نام کتاب ؛ چگونه به پيران احترام بگذاريم؛ بود

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

داشتم توی عابر پیاده راه می رفتم ، یه 100 تومانی را دیدم ، انگار که ندیدم.مردی اومد جلو و گفت چرا از زمین برنداشتیش؟ گفتم برای من نبود.گفت برمی داشتی و توی صندوق مینداختیش؟! گفتم برای اوناهم نبود و من هم وقت نداشتم 3 روز برم مسجد و 3 بار آگهی بدم و ......رفتم و موقعی ای که برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم پول برای مجری هست و دارن برنامه تهیه می کنن

 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد

 

پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه اي ميداد... دوان ....دوان.... مادر را براي ديدن خدا به حياط خانه برد.مادر فكر مي كرد پسرك جانوري غريب ديده و در تصور خود او را خدا مي خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمي اشاره كرد كه بر روي گلبرگ هاي سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ريخت و او را در آغوش كشيد…
كودك پاكترين ذره را خدا مي دانست

 

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم

   
نوشته شده توسط حمید | موضوع: | لينک ثابت |

ماهیگیر و تاجر جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 11:47

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

 از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

 تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

 تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

 تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

 تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی...این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...